آن چه در سراسر آسمان حكم فرماست سكوت است
سكوت اين تنها فريادي است كه گه گاهي به سايش بالهاي
پرنده ي خيال خدا مي شكند و من دختري تنهايم
دختري تنها...
دختري كه از موج روي گل شقايق زاده شده
دختري كه كه همانند شقايق حساس و كم عمر است
شقايقي كه در زندگي را در سه گلبرگش معني ميكند
دختري كه تپش قلبش در دستش است و اين قلم اوست كه
غوغا ميكند و سكوت را فرياد ميزند من زندگي را در يك نگاه
خيس نگران به سحر معنا ميكنم
اما من..
اما من آرزو دارم درخت كويرباشم تا درآن كوير سوخته و
سكوت سوزاننده اش با اقتدار كامل بايستم و بسوزم
ومن ميسوزم از سكوت تمام جهنميان از پوچي تمامشان
از پر داشتن وبر آسمان كوير پرواز نكردن
سوختن من با ديگران تفاوتي بزرگ دارد
سوختن درون
درخت با كمالي كه در حال سوختن دستهايش را به تمناي
عنايتي بالا ميبرد و من شكوه جهنمم...
وشكوه جهنم يعني درخت تك و تنها در كوير سوخته و غروب..
و اين غروب آتشين طوافم ميكند
دستهايم هنوز كمال را اشاره ميرود
ميرود به سوي اوج
و من ميسوزم...
گوارايم باد سوختن كه فريادم كسي نشنيد
ومن به سوي كمال سوختن هاي آتشين ميروم
به سوي معناي تمام وجودها به سوي نهايت درخت كوير
همان خداييي كه كودكان ميگويند
ودر نگاهشان معني ميكنند
همان خداي پاك كودكان
همان خداي علف
همان خداي تنها
همان خداي شقايق ها
همان خدا...
|
+| نوشته شده توسط
سحر در
|