تبليغاتX
دل شکسته
 تولد

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز...

روز آغاز شدن!

پس تولدم مبارک

     

سلام بچه ها دلم برای همتون خیلی تنگ شده خیلی وقت بود

به وبم سر نزده بودم امروز تولدمه ها

امروز روز تولدمه میخوام به هیچکس و هیچ چیز فکر نکنم جز خودم البته همه میگن سن خانم ها رو نباید گفت ولی من میگم من امروز۲۰سالم تموم شد و وارد ۲۱سال شدم

اینم یه بوس کوچولو واسه ی خودم

اینم از کیک تولدم

اینم کلام آخرم تا بعد بای...

 

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 کنکور...
سلام به همه ی دوستای خوبم که با نظراتشون منو تنها

نذاشتن من این روزا کمتر میام نت و دیر به دیر بهتون سر

میزنم خوب میدونین دیگه کنکور نزدیکه...

کاش میشد بدون کنکور و خر خونی کردن رفت دانشگاه

دیگه حالم از هرچی کتاب بهم میخوره

بای

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 شکوه جهنم

         آن چه در سراسر آسمان حكم فرماست سكوت است

   سكوت اين تنها فريادي است كه گه گاهي به سايش بالهاي

پرنده ي  خيال خدا مي شكند و من دختري تنهايم      

                       دختري تنها...

  دختري كه از موج روي گل شقايق زاده شده

      دختري كه كه همانند شقايق حساس و كم عمر است

          شقايقي كه در زندگي را در سه گلبرگش معني ميكند

دختري كه تپش قلبش در دستش است و اين قلم اوست كه

غوغا ميكند و سكوت را فرياد ميزند من زندگي را در يك نگاه

خيس نگران به سحر معنا ميكنم

                                     اما من..

اما من آرزو دارم درخت كويرباشم تا درآن كوير سوخته و

سكوت سوزاننده اش با اقتدار كامل بايستم و بسوزم

     ومن ميسوزم از سكوت تمام جهنميان از پوچي تمامشان

   از پر داشتن وبر آسمان كوير پرواز نكردن

          سوختن من با ديگران تفاوتي بزرگ دارد

                                     سوختن درون

درخت با كمالي كه در حال سوختن دستهايش را به تمناي

عنايتي بالا ميبرد و من شكوه جهنمم...

 وشكوه جهنم يعني درخت تك و تنها در كوير سوخته و غروب..

                 و اين غروب آتشين طوافم ميكند

 دستهايم هنوز كمال را اشاره ميرود

              ميرود به سوي اوج

      و من ميسوزم...

         گوارايم باد سوختن كه فريادم كسي نشنيد

               ومن به سوي كمال سوختن هاي آتشين ميروم

        به سوي معناي تمام وجودها به سوي نهايت درخت كوير

                        همان خداييي كه كودكان ميگويند

                           ودر نگاهشان معني ميكنند

                           همان خداي پاك كودكان

                     همان خداي علف

             همان خداي تنها

همان خداي شقايق ها

همان خدا...

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 
سلام بچه ها یه نامردی داره وبلاگمو هک میکنه یکی بگه چیکار کنم؟؟

 

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 گل همیشه عاشق
 تا شقایق هست زندگی باید کرد

شقايق گفت با خنده :نه بيمارم، نه تبدارم

             اگر سرخم چون آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

           نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تب دار و سوزان بود

         و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم

چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش ، اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم ، بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند ، شود مرهم ، براي دلبرش آندم شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني

مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به راه افتاد

او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را ، رو به بالا تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي ، هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست ، به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز ،

دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم

 تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم ، وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت ، زهم بشکافت

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل که تو تاج سرم هستي ، دواي دلبرم هستي

بمان اي گل ، ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايقشد

گل هميشه عاشق شد ...

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 بعد از یه ماه سلام
سلام به همه ی دوستای خوبم وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود یه ماهی بود از وبلاگم دور بودم.از این به بعد این وبلاگ رو تقدیم میکنم به خودم

بای تا دیدار دوباره

تقدیم به خودم 

شب است و سكوتي مرگبار همه جا را فرا گرفته و من در

اتاقكي كه به دست دل تنهايم سايه ي غم را پرورانده است

حديث بي سرانجامي را ياد آور ميشوم و به ياد مي آورم كه

اينجا ناقوس مرگ محبت و مهرباني به احترام بي وفايي به

 صدا در مي آيداينجا تنهايي را به پشتوانه ي دل سنگ آدميان

 به دار مي كنند  اينجا ريشه هايم درون خاك تشنه ي محبت

 در اعماق مرداب مرگ دست و پا مي زنند

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 آخر عشق...

                                                 با صدات آروم میشدم ،

                                          با غمت داغون میشدم

                                   یه شب پیشم نبودی ،

                           بی سرو سامون میشدم

                    اما رفتی و نگفتی ،

            خاطراتمون چی میشه

       یه ندا هم ندادی ،

 میری واسه همیشه

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 خداحافظ...

 شبیه برگ پاییزی،پس ازتو قسمت بادم
  خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
  در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تولحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
      وبرف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم ازعشق،ازدلبستگی هایم ؟
  چگونه می روی بااینکه می دانی چه تنهایم؟
خداحافظ،تو ای همپای شب های غزل خوانی
     خداحافظ،به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم
   خداحافظ،بدون من یقین دارم که می مانی !!!

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 

 

 چه زیباست به خاطر تو زیستن وبرای تو ماندن 

وبه پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دوراز

توبدون خوشبختی زیستن وبرای تو گریستن و به

عشق و دنیای تو نرسیدن. بدون تو  مرگ

گواراترین زندگی است بدورازدست های

مهربان تو وبدون قلب حساست زندگی

چه تلخ و ناشکیباست 

 برای سعیدم

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 دوستت دارم...

    

شب را دوست دارم به خاطر تاريکی...

تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...

تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ...

فکر کردن را دوست دارم به خاطر تو...

تو را دوست دارم به خاطر چشمانت...

چشمانت را دوست دارم

بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 عشق در عالم sms
 

 عشق يعني  : هر sms بهت مي رسه  اميد واري اون باشه

عشق يعني : دنبال يه موضوع مي گردي كه به اون sms بزني

عشق يعني : دايم موبايلت رو چك مي كني " نكنه از اون smsرسيده باشه

عشق يعني:شب هايي كه sms ها نمي رسن اعصابت خورد مي شه !

عشق يعني : هر وقت يه sms دير مي رسه " چند بار ديگه send مي كني " شايد اونا زود تر برسن

عشق يعني : پشت سر هم به اون تك زنگ مي زني تا sms ها برسن.

عشق يعني : قبض موبايلت فقط مخابرات رو خوشحال مي كنه !

عشق يعني : دو هزار sms در ماه

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 عشق...

    عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال. 


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد
.

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 دكتر علي شريعتي

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 ...
  دنیا را بد ساخته اند

 کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد

 کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداري

 اما  کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬

 به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .....

                                    و این  رنج است

                                                  زندگی یعنی این.

دکترعلی شریعتی

 

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 نگو از گل...
   نگو از گل ، نگو از یخ 
                   که در پاییزم 


   نگاهم کن ، نگاهم کن 
                     چه دردانگیزم    

 با من نه گل ، نه آواز 
  نه آسمان ، نه پرواز


                  گل مرده ی آوار برگم
                  پاییزی ام ، هم فصل مرگم


 اگر در شب ، اگر در باد 
 اگر در اشک می رویم


                    کدامین گل به کدامین باغ ؟
  من از پاییز می گویم
               اگر ماهم ، اگر خورشید
 اگر هم بغض باران
            همه عشقم همه بخشش
          از اینجا تا بهاران

 

|+| نوشته شده توسط سحر در  |
 
 
بالا